گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

آبی که براسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ی ایام، دل آدمیان است

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم رهروان است