اشعار احمد شاملو
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که براسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم رهروان است
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:9 توسط منوچهر رحمانی پارسا
|
سلام به ایستگاه زندگی خوش آمدید.